تبليغاتX
بار ديگر قلبم را نشکن



بار ديگر قلبم را نشکن

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
خداحافظ براي هميشه
خداحافظ

در غروب تنها و بی كسی نا امید می روم به شهر غصه هایم . شهری كه هیچ كس نباشد . حتی یك پرنده


كسی نباشد كه قصه عشقم را بخواند و به حالم گریه كند .


تنها و بی كس غصه هایم را در دلم نگه می دارم تا شاید آشنایی برسد


و بگویم از درد جدایی ، درد بی وفایی ، كه بنگاری من همیشه تنها بودم ، تنها هستم و تنها می روم


به شهری كه تنها باشم تا شاید در سرزمین عشق با دلی پر از غصه بمیرم ....


نويسنده: مریم مورخ: نهم شهریور 1386 در ساعت: 7:37 بعد از ظهر
|+|
دل
 گفتمش: دل می خری !؟

     پرسید: چند ؟!

      گفتمش :دل مال تو ،تنها بخند

      خنده كرد و دل زدستانم ربود       تا به خود باز آمدم او رفته بود

     دل زدستش روی خاك افتاده بود   جای پایش روی دل جا مانده بود


نويسنده: مریم مورخ: هفتم شهریور 1386 در ساعت: 10:43 بعد از ظهر
|+|
به یاد کاوه دوست خوبم
سلام. خبر دار شدم یکی از دوستای بلاگفایی من به اسم کاوه که خیلی هم به وبلاگ من لطف داشت از بین ما رفته. وظیفه خودم دیدم که این غم بزرگ رو به همه دوستایی که کاوه رو کم و بیش میشناختن تسلیت بگم. روحش شاد.

سوگ نبودنت به خیالم نشسته است

هر لحظه بی تو,  مرگ به حالم گذشته است

بی تو دگر در حسرت پرواز نیستم

اندوهُ  رفتنت پر  و بالم   شکسته است

دلم گرفته است

                      دلم گرفته است 

                                       به ايوان ميروم و انگشتانم را بر پوست کشيده ي شب ميکشم 

  چراغهاي رابطه تاريکند 

                             چراغهاي رابطه تاريکند 

                                                          کسي مرا به افتاب معرفي نخواهد کرد 

 کسي مرا به ميهماني گنجشکها نخواهد برد

                                                         پرواز را به خا طر بسپار پرنده مردني ست

روحت شاد

 


نويسنده: مریم مورخ: دوم شهریور 1386 در ساعت: 9:34 بعد از ظهر
|+|
برای مسافرم

مسافر من

در تاریکی چشمانت را جستم
در تاریکی چشمانت را یافتم
و شبم پر ستاره شد

تورا صدا کردم
در تاریکی شبها دلم صدایت کردو تو با طنین صدایم به سویم آمدی
با دستهایت برای دستهایم آواز خواندی
برای چشمهایم با چشمهایت
برای لبهایم با لبهایت
برای تنم با تنت آواز خواندی
من با چشمها و لبهایت انس گرفتم
با تنت انس گرفتم
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهواره کودکی خویش
به خواب رفتم
و لبخند آن زمانم را بازیافتم

در من
شک لانه کرده بود
دستهای تو
چون چشمه ای به سوی من جاری شد
و من تازه شدم من یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهواره سالهای نخستین به خواب رفتم
دردامانت - که گهواره رویاهایم بود -
و لبخند آن زمان به لبهایم برگشت
با تنت برایم لالا گفتی
چشمهای تو با من بود
و من چشمهایم را بستم
چرا که دستهای تو اطمینان بود
بدی تاریکیست
شبها جنایتکارند
ای دل آویز من ای یقین ! من با بدی قهرم
و تو را بسان روزی بزرگ آواز می خوانم


صدایت می زنم گوش بده قلبم صدایت می زند
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم
از پنجره های دلم
به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره
آفتابیست
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشمهای تو سرچشمه دریاست
انسان سرچشمه دریاست


نويسنده: مریم مورخ: بیست و نهم مرداد 1386 در ساعت: 10:52 بعد از ظهر
|+|
به خاطر خواهم داشت

امشب آمده ام تا قصه کوچه را دوباره تکرار کنم

تا نگاهت را دوباره با من قسمت کنی
و دوباره شب بود و نگاهت چه معصومانه پر از وسوسه اشک
باورم نیست که این دیوانه منم 
 که گاه می مانم از لیاقتم برای داشتن عشق تو
و چقدر دل تنگی هایم برایت اشک می شود و فرومی ریزد و چقدر بغض های سیاهم در غربت
تنهایی نفش می شود و نمی بینی 
منی که به دامان هر شب پناه می برم و غم عشق تو را برای لحظه لحظه عمر بی ثمرم میگویم
منی که یک نگاه آشفته ات را به هزار خنده بهار نمی دهم...این دیوانه منم
در این شب های بلند آرزویی دارم
آرزویی به بلندای یک شب زمستانی...که تو تا ابد برای من باشی و من تا انتهای دو دنیا دیوانه ی نگاه
تو بمانم
امشب حس می کنم ابری در پشت چشمان خسته ام پنهان شده
شاید چون دوباره پناه آورده ام به هزاران کاش که ذره ذره در دلم می پوسد
کاش از نظر هرزه ی مردمکان نمی ترسیدم
کاش این آرزوی داشتننت مرا بر باد ندهد

کاش...
نمی دانم رویاهایم تا کدامین روز نیامده در ذهن بی حصارم می شکند...



نويسنده: مریم مورخ: نوزدهم مرداد 1386 در ساعت: 11:20 قبل از ظهر
|+|
شکوه عشق

گمان نمی كنم این دستها به هم برسند

          دو دلشكسته ی در انزوا به هم برسند

          ضریح و نذر رها كن بعید می دانم

           دو دست دور به زور دعا به هم برسند

           شكوه عشق به زیر سوال خواهد رفت

            و گرنه می شود آسان دو تا به هم برسند


نويسنده: مریم مورخ: سی و یکم تیر 1386 در ساعت: 9:17 بعد از ظهر
|+|
همراه
 تنها در بی چراغی شب ها می رفتم

دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد

لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود

تنها میرفتم ، می شنوی ؟ تنها

من از شادی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم

آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند

در ها عبور غمناک مرا می جستند

و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم 

ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به من پیوستی

صدای نفسهایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت

همه تپش هایم از آن تو باد چهره به شب پیوسته !

همه تپشهایم ...

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خطهای عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم

دست هایم را به سراسر شب کشیدم ،

زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید

خوشه فضا را فشردم ،

قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید

و سرانجام

در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم

میان ما سرگردانی بیابان هاست

بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست

میان ما "هزار و یک شب" جست و جوهاست 

 


نويسنده: مریم مورخ: بیست و دوم تیر 1386 در ساعت: 12:40 بعد از ظهر
|+|
دستهای خالی

دستهایم خالی است..............خالی از وسعت با هم بودن
چشمهایم خالی است..........خالی از سایه سنگین نگاه عاشق
دل من .پر اندوه. همچو سنگینی خاک
روح من پر شده از تنهایی. همچو مرغی غمگین در نهانخانه یک شاخه خشک
دستهایم خالی است
خالی از حجم نوازشگر عشق
خالی از وسعت با هم بودن
در کنار تو پر آواز شدن
در کنار تو به تنهایی و غم خنده زدن
با تو همدم بودن
با تو همراز شدن
با تو دمساز شدن
با تو اغاز سخن از همه چیز
با تو ماندن. بودن
آرزوی دل تنهای من است
لیک با این همه امید دراز
..............
دستهایم......خالی است



نويسنده: مریم مورخ: یکم تیر 1386 در ساعت: 10:27 بعد از ظهر
|+|
بخند

آدمك مرگ همين جاست بخند...

آن خدايي كه بزرگش خواندي...

 به خدا مثل تو تنهاست بخند...

دست خطي كه تو را عاشق كرد...

شوخي كاغذي ماست بخند...

فكر كن درد تو ارزشمند است...

فكر كن گريه چه زيباست بخند..... !؟


نويسنده: مریم مورخ: بیست و هفتم خرداد 1386 در ساعت: 9:3 بعد از ظهر
|+|
اگر...

اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شاید
ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر میگرفتی
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه میتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود
چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه میشد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شاید، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود،زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم
اگر عشق نبود
اگر کینه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش میکردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
به یادگار نگه میداشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بیگمان
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم
و تو نیز
هرگز ندیدن من را
آنگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟


نويسنده: مریم مورخ: بیست و هفتم خرداد 1386 در ساعت: 8:8 بعد از ظهر
|+|
محکوم
به نام وداع !
 
باور نمی كنی كه این روزها چقدر دلم گرفته
باور نمی كنی كه خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد
آری ...
من ...
با دقایقم ... با زندگیم لجبازی می كنم !
نازنینم !
غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می كشد
سنگینی پلكهایم و نگاهی كه دیدن را از یاد برده
كوركورانه زیستن را خوب آموختم !
توان نوشتن ندارم
واژه هایم گرد و غبار گرفته
من !
باور كن كه باورت كردم ...
باور كن كه بی تو بی باور شده ام !
من !
زندگیم را تمام كردم
حالا نفس كشیدن منت سرم می گذارد !
حس می كنم ...
هوای اینجا سرد و سنگین است
نازنینم !
دیگر نگو خداحافظ !
     اگر می روی بدون وداع برو ...
گله ای نیست !
 
ببین !
نقاشی عشق می كشم و
 
گم شدن در نگاه تو كه آرامش می دهد
نبض سكوت حرفی برای گفتن دارد !
 
 
ببین !
دستانم را ببین
چشمان ترم را ببین
ببین سكوتم چه حرفهایی را تحمل می كند !
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه می كنم
مبادا یادم رود
كه روزی ... زمانی ... عاشقت بودم !
آری ... عاشق
خیال نكن دیوانه شدم ...
اگر این دیوانگی ست من عاشق این دیوانگیم !
 
 
نازنینم !
ما محكومیم... محكوم به زندگی !
و شاید محكوم به مرگ . . .
و نه محكوم به نا باوری و نه محكوم به نابودی خود...........

نويسنده: مریم مورخ: بیست و پنجم خرداد 1386 در ساعت: 1:54 بعد از ظهر
|+|
دلخوشی
بگذار هر روز، دلیلی باشد در دست
بگذار هر روز، عشقی باشد در دل
بگذار هر روز،دلیلی باشد برای زندگی
صدای خنده مستانه اش آمد، اما پنجره ام
دیگر گشوده نخواهد شد
چرا که دیگر از این پنجره ها که انتظارم را به تمسخر می گیرند بی زارم
خوش باش که من عمری ست به شنیدن خنده ی سرخوش و مستانه ات، به نگاهی دزدانه از پس پنجره دلخوشم..........

 


نويسنده: مریم مورخ: بیست و پنجم خرداد 1386 در ساعت: 1:41 بعد از ظهر
|+|
رویا
تمام رویای کاغذیم
کنار اتش سرد نگاه تو سوخت
و من از قلب خاکستریت
دوستت ندارم را
دست کم گرفته بودم
چقدر فاصله جلوتر از عبور تو
قدم برمیدارد
مرا به حال خود بگذار
که عشق نه زمین میخواهد نه زمینه
هنوز هم نیامدنت را نشنیده میگیرم..........

                                    


نويسنده: مریم مورخ: بیست و پنجم خرداد 1386 در ساعت: 1:24 بعد از ظهر
|+|
یک روز می آیی.
گفتي که مي آيي
يک روز
با کوپه ي بهار
_که تنها مسافر آن تويي_
اينک سالهاست
کسي
با شاخه ي گل مريم
مغموم، نشسته است
    بر نيمکت ايستگاه انتظار  


نويسنده: مریم مورخ: هجدهم خرداد 1386 در ساعت: 4:35 بعد از ظهر
|+|
من و انتظار
فکرت هم حتي ويرانه مي کند
پاهايم مي لرزد،دستهايم يخ کــــرده است
نپرس براي چه؟؟
ثانيه قبل تصورت کردم
لحظه ديدار بود

من بودم و انتظار
و تو آمدي                                                                
                       قلبم کند شد
 مي دانم خيالي خام بود،اما
قلبم کند شد
گويي همين جايي...
اشکهايم روان شد.

نگفته هايم را چون آتش زير خاکستر مي سوزاندم
پس کي مي خواهي خودت باشي؟
خود خودت

شايد هم تو چيزي بيش از اين نباشي
اما دلم باور ندارد
پس بيا تا به باور برسم
 
امشب مي خواهم براي تو و فقط براي تو بسرايم
شايد چون تو دوري
دور تر از هميشه
و شايد ديگر از آن من نيستي
وشايد...
 
نه،ديگر بس است...
طاقت شايد ها را ندارم
بار اول که زير نور شمع مي نوشتم براي تو


ماه ها پيش
ماه ها پيش بود

چه قدر زود مي گذرد خوبي ها
و چه قدر تلخ مي گذرد سختي ها
دوباره چراغ ها خاموش است و من
بدون تو
با يک شمع
همان شمع است
آن دفعه مي سوخت براي رسيدن به تو
ولي اين بار ميسوزد در هجران تو

 هجراني که انتها ندارد
انتهايش در بي تو بودن است
باز هم بي تو
 
از انتها گريزانم
شايد چون مي دانم
نبودنت آنجا هميشگي است
تا هرگز منتظرت خواهم ماند
چون مي دانم ديگر آمدني در کار نيست....


نويسنده: مریم مورخ: هجدهم خرداد 1386 در ساعت: 4:12 بعد از ظهر
|+|
پرواز
در اشتیاق پرواز، بی‌آسمان‌ترینم
عمری به جرمِ بودن، با خاک هم‌نشینم
نفرین به چشم‌هایم ـ این حفره‌های تاریک ـ                                                   
آخر چگونه ‌ای دور! باید تو را ببینم؟
ای باغ سبز سیّال! آخر بگو چه می‌شد  

 نزدیک‌تر بیایی،‌تا از تو گُل بچینم؟
در کوچه‌های تردید، تنها رهایم، آیا
تقدیر بی‌تو بودن، نقش است بر جبینم؟
ای اشتیاق آبی! با من بمان که عمری‌ست
در آرزوی پرواز، بی‌آسمان‌ترینم
     

     


نويسنده: مریم مورخ: نهم خرداد 1386 در ساعت: 9:58 بعد از ظهر
|+|
منتظر

بر لب آب  می روم و بر چشمهایت سجده می کنم بسی

وه که چه اقیانوس عظیمی تا انتهای عشق کشیده می شود

در یک شب از فصل بهار

که خورشید با دریا وداع می کند

دور از تو با غروب دلگیر کوهستان پیر غمزده

رفتنت را بهانه می کنم و

تنها و غریب رو به رو با دریا گریه می کنم شبی

نسیم خنک رو به وزیدن گرفته است

ستارگان آرام آرام

پشت ابرهای تیره بی پناه به خواب رفته اند

آسمان رفته رفته تاریک می شود

ماه از تنهایی خویشتن گم کرده است وجودش را

انگار پاییز دیگری در ابتدای بهاران آغاز می شود

آسمان دلش گرفت و سخت گریه می کند دمی

و من منتظر کوچه های شب

در زیر باران های آسمان خیس

اشک هایم را با گریه های آسمان غمناک از این زمان

بر خاک هدیه می دهم

شب از نصفه خویشتن پر گذشته است

آن طرف ها پای آب در ساحلی عجیب

چند تکه چوب از عشق آتش گرفته اند

نزدیک می شوم و همچنان که خیره در نورم

بر روی ماسه های نرم و داغ و خیس

آهسته و آرام

بدور از گوش نا محرم سنگین این زمان

می نویسم سنگین

که چه بیایی چه نیایی

مرا آتش زدی ای عشق  

 


نويسنده: مریم مورخ: نهم خرداد 1386 در ساعت: 9:48 بعد از ظهر
|+|
از خوبي خواهم گفت
از سیاره یا ستاره ای دیگر نیامده ام ...
و همیشه هم خوب نبوده ام ...
مثل دیگر آدمها ، گاهی دروغ گفته ام ...
گاهی دل شکسته ام .. گاهی رنج برده ام ..  گاهی خسته شده ام ..
من از تسخیر شدن می ترسم .. هیچ گاه به چیزی اجازه نداده ام، مرا تسخیر کند ..
 با دیگران هستم .. اما مستقل خواهم ماند ..
می دانم که اینجا همه چیز موقت است ... و نباید فریب پیوستگی دانه های باران را خورد ...
 اما با همه ی اینها دوستش می دارم ...
آری ! زندگی را دوست می دارم .. چون تکه ای از مسیر ماست .. پلی ست بین عدم و هستی ..
من بدون کسی و با دستان و پاها و چشمان و گوشهای خودم می ایستم .. می بینم .. می شنوم ...
 می آموزم .. و سرشار می شوم ..
پس تصور نکن وقتی می گویم خسته ام، به این معنی ست که دست از سر زندگی برداشته ام ...
نه .. دوباره بنا می کنم .. می سازم .. زندگی ساختن است ..
باید آشیانم را بالاتر از ارتفاع این گنجشکهای حقیر بسازم ...
از خانه ی عنکبوت بیزارم که به انگشتان بادی نحیف، دلهره ی ویرانی می لرزاندش ..
سخت باید بود ..
به عنکبوت غبطه می برم .. که هیچ تعلقی ندارد .. حتی به آنچه ساخته است .. یا به آنچه
 می خواهد بسازد ..
سست باید بود ..
اما اینها مهم نیست ..
مهم اینست که چقدر شبیه حرفهایت باشی ...
من دلم می خواهد خوب باشم .. فرشته نه  .. آدم ِ خوب باشم ..  سخت است نه ؟
و به خود می بالم که انسانم ..
که مانند فرشته خوبی محض نیستم بی هیچ گزینشی ..
من به خود می بالم که می توانم خوبی را برگزینم.



نويسنده: مریم مورخ: نهم خرداد 1386 در ساعت: 9:29 بعد از ظهر
|+|
وداع

وداع

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت جدا کردم ... نمیدانم چرا رفتی ؟؟؟!! و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.

 

 


نويسنده: مریم مورخ: سیزدهم فروردین 1386 در ساعت: 11:4 قبل از ظهر
|+|
ای کاش باران ببارد
نرده هاي کنار خيابان بهتر از تو مرا ميشناسند

نيمکتهاي تک زير باران بهتر از تو مرا ميشناسند

عابران غبار و غريبي بيشتر از تو با من رفيقند

شهروندان شهر خموشان بهتر از تو مرا ميشناسند

جاي آن گندمين روي ماهت بس که بوسيده ام قرص نان را

مشتري هاي منضومه ي نان بهتر از تو مرا ميشناسند

بس که اين کوچه پس کوچه ها را بي قرار از قرارت دويدم

بچه هاي فرار از دبستان بهتر از تو مرا ميشناسند

ميروم با عصاي خيالي سمت آن رد پاي خيالي

سمت آن ناکجا يي که در آن بهتر از تو مرا ميشناسند

اينجا نگاه جاده ها هم اخم دارد اي کاش امشب لحظه اي باران ببارد

دستان سردم را بگيرم زير باران تا حس کنم من را چقدر او دوست دارد ...


نويسنده: مریم مورخ: دوازدهم فروردین 1386 در ساعت: 4:32 بعد از ظهر
|+|
باران

هوا ابري است.

                شايد باران ببارد.
بوي خوش باران ذره اي از بوي مهرباني توست؛ و زلالي قطراتش يادآور صداقت کلام توست ...

باران را دوست دارم چراکه تو را نياز دارم....
هوا ابري است... چرا باران نميبارد!!!!!!!
                                      چه سکوتي اينجاست............


نويسنده: مریم مورخ: دوازدهم فروردین 1386 در ساعت: 4:27 بعد از ظهر
|+|
خدا رو صدا بزن
وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه ...

وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ......

وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي...

وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن...

وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه ....

وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني...


وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه...

وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي ...

و وقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد ...

چشمهايت را ببند و با تمام وجود خدا رو صدا بزن !

نويسنده: مریم مورخ: دوازدهم فروردین 1386 در ساعت: 4:17 بعد از ظهر
|+|
خيانت

عشق ته نشين شده


نويسنده: مریم مورخ: چهارم فروردین 1386 در ساعت: 11:35 قبل از ظهر
|+|
برو
 

برو

مطمئن باش برو

ضربه ات کاري بود

دل من سخت شکست  و چه زشت

به من و سادگي ام خنديدي

به من و عشقي پاک   که پر از ياد تو بود

و به يک قلب يتيم   که خيالم ميگفت: تا ابد مال تو بود

تو برو   برو تا راحت تر  تکه هاي دل خود را آرام

سر هم بند زنم


نويسنده: مریم مورخ: بیست و دوم اسفند 1385 در ساعت: 10:2 بعد از ظهر
|+|
...

روز آخر كه ديدمش

تنها نگاه بود بين ما

نه حرفي نه كلامي

و نه انتظار سلامي...

 

و نه تب و تابي كه بگويد

محبتي بين ما بود  زماني

و در پس آن نگاه آخر

تمام شد آن عشق لايتناهي

آري تمام شد

بدون هيچ وداعي...


نويسنده: مریم مورخ: بیست و دوم اسفند 1385 در ساعت: 9:56 بعد از ظهر
|+|
دختر ماه اسفند(تولدم مبارک)

دختر ماه اسفند ، پري اشك و لبخند
آيينه ي پرستش ، قداست يه سوگند

نقاشي قشنگه ، دستاي آفرينش
واي كه چه چيزي چيده ! دستاي خوشه چينش

تو باغ سبز چشمات ، شعله جوونه كرده
خورشيد تن طلايي ، پيش تو سيب زرده

آدمكاي برفي ، مي ترسن از نگاهت
ستاره ها مي سوزن ، تو چشماي سياهت

تو اومدي و بازم ، جاده تو رُ قدم زد
لالايي قدمهات ، خواب گل بهم زد



نويسنده: مریم مورخ: دوازدهم اسفند 1385 در ساعت: 10:12 بعد از ظهر
|+|
 

من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت در تهاجم با زمان اتش زدم - کشتم

من بهار عشق را ديدم ولي باور نکردم يک کلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم

من ز مقصدها پي مقصود هاي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتندو خوبي ماند در يادم

من به عشق منتظر بودن همه صبرو قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

يارم رفت

 


نويسنده: مریم مورخ: چهارم اسفند 1385 در ساعت: 8:50 بعد از ظهر
|+|
نمي دانم تو ميداني؟
 

نمي دانم تو ميداني؟

دل من در هواي ديدنت بي تاب گرديد سراپاي وجودم همچو شمع آب گرديد

نمي دانم تو ميداني؟

ز هجرت ديدگانم همچو دريايي زخون گشته غم ودرد م فزون گشته ؟

نمي دانم تو مي داني؟

که من اينک درون بستر خود سخت ميگريم واز تب درميان بسترم همچو شمع مي سوزم؟

نمي دانم تو مي داني؟

که من اکنون درون بستر خود با غم هجران هم آغوشم براي ديدن رويت دو چشم اشکبارم را

به روي ماه مي دوزم وبا او از غم ورنج درونم راز مي گويم.

من اکنون در فضاي خاطرم پيچيده عطر جان فضاي خاطرات تو

کنون با خاطرات عشق شيرينت چه زيبا عالمي دارم

هنوز آواي تو در گوش جانم سخت مي پيچد

نگاه آشنايت در نگاهم گرم مي خنددو مي گويد

دل ديوانه ام امشب با غم وشادي وعيش وطرب بيگانه است

من از دوري تو چون مرغکي بي آشيان حيران وسر گردان وبار اندوهي افتاده بردوشم

کنون تنها تو را خواهم تو را زيرا:

تو دنياي خوش جاويد من هستي

 


نويسنده: مریم مورخ: چهارم اسفند 1385 در ساعت: 8:22 بعد از ظهر
|+|
انتظار

براي بود نت

براي ديد نت

نه ....

فقط براي آمد نت

شبها پشت حصار فولاد ين انتظار دعا كردم

تو را با تمام وجود از خدايم تمنا كردم

با تمام وجود صدايت كردم

خواستم كه بيائي بگيري تنها را از من

خواستم كه من را بشنوي

خواستم كه بموني تا هميشه در دل من

خواستم كه مرا ......

آمدي

ديد مت

نگات خند يد

دلم لرزيد 

جاري شدي در تمام لحظه ها

با تو من ما شدم

راهي شدم

شاد شدم

بچه شدم

اما !!!!!!!

اما ناگهان طوفاني وزيدت گرفت

طوفاني كه با خود اعلاميه هاي زرد رنگ رفتنت را برايم هديه آورد

فهميدم كه ميروي

فهميدم كه نمي ماني

قهميدم كه تو را داشتن هرگز

مي دانستم كه مي روي

از همان لحظه آمدنت  ترس و دلهره رفتنت نگذاشت لحظه هاي با تو بودن را در وجودم حس كنم

دانستم كه چرا دوباره درون من سكوت است و انزجار از همراه شدن

آري تو خواهي رفت

امروز

فردا

يا شايد نيمه شبي از همين شبهاكه برايم از من مي گوئي

مرا با آسمان ابري دلم و چشمان هميشه باراني ام تنها بگذاري

واي كه تو مي روي ومن بايد تو را

چشمان تورا

دستان تورا

آغوش تو را

حتي شانه هاي خسته ات را فراموش كنم

آيا مي توانم ؟

نمي خواهم كه از رفتن باز دارمت

تو بايد بروي

اصلا تو آمده بودي كه بروي

دل تو مال ديگري است

 تو آمدي تا من را در من تكرار كني

تو آمدي كه دوباره پر پر شدنم را نظاره گر باشي

با رفتنت بر جعبه خاكستري دلم قفل خاموشي خواهم نشاند

من براي آمدنت تمنا كردم

براي بودنت شادي كردم

براي ديد نت لخظه شماري كردم

براي رفتنت اما ......

آري رفتي و من مانده ام با من بي تو

من در بهت رفتنت در تنهائي خودم

در شبهاي خالي از هرم نفست

در سكوت خالي از زمزمه هاي تو

با دستاني خالي از دستان تو

براي رسيد نت به او دعا مي كنم

و با بغضي زمخت در گلو عطر وجود تو را در سينه ام حبس مي كنم

من به يادت پشت  همان خصار فولادين حصار تنهائي كه براي آمدنت  دعا كردم

انتظار تلخ و كشنده اي را كه ارمغان نبودن توست  تحمل مي كنم

بدون تو هجوم يكباره تنهائي مرا به فراموشي من مي رساند

 

 


نويسنده: مریم مورخ: سیزدهم بهمن 1385 در ساعت: 7:43 بعد از ظهر
|+|

 

تو مي روي و مرا در غربتِ غمگين شب

براي چيدن ستاره اي، تنها مي گذاري

مي دانم شايد تو دوست داري من مجنون شوم

آواره شوم اما من زندگاني صحرايي نمي خواهم،

 نمي توانم تو مي روي و يك بغض كال

در گلو جلوي آوازم را مي گيرد

 نمي توانم تو را فرياد بزنم

گلبرگِ آخرين اميد در قلبم مي ميرد

تو مي روي و نمي داني انتظار چقدر سخت است

 


نويسنده: مریم مورخ: دهم بهمن 1385 در ساعت: 6:20 بعد از ظهر
|+|

Copy Right By: Http://WWW.J28.coo.ir
Sponsored By: Masoud Rezaie